سيد محمد باقر برقعى

4001

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چشم اميد به فردا راست گويم خود ندانم كيستم ؟ * وانكه جان را زندگى بخشيد كيست ساحل اين بحر بحرانى كجاست * وين هياهوى حيات از بهر چيست ؟ * * صبح چون خورشيد برخيزد ز خواب * روشنى بخشد به دنياى بشر پيش چشم خستهء من زندگى * خودنماييها كند بار دگر * * از تكاپو خسته و افسرده حال * آرزوى شب بود اندر دلم تا مگر در دامن شبها رسد * راحتى از كوشش بىحاصلم * * در دل شبها به امّيد سحر * ديده بر اين پهنهء اخترفروز چند در اين انتظار عمركاه * روز را آرم به شب ، شب را به روز * * كو نشانى از وفا و مردمى * تا از او روشن شود ايّام عمر مهر رخشان نيز خاموش است و سرد * گر اميدى نيستى همگام عمر * * هر زمان لرزم كه گر ديوانه‌اى * آتش جنگى فروزد در جهان شعله‌اى در دامن هستى فتد * جز غبار از كس نمىماند نشان * * گه فراز آسمانها مىروم * تا ببينم در دل افلاك كيست هر درى كوبم مگر دادم دهند * پاسخى نايد كسى در خانه نيست * * عمرها چون انتظارى جان‌گداز * بر من و تو تلخ و شيرين بگذرد كز جهانى ديگر و عمرى دگر * كيست كز آنجا پيامى آورد * * ترسم از فرداى موعود آيدم * باز چون امروز بىمعنى بود خوش به حال آنكه در ايّام عمر * چشم امّيدش بود فردا بود